خرید بک لینک


سلام بر همه دوستان عزیزم
اون میل همیشگی من برای وبلاگ نویسی بازم تشویقم کرد بیام و باز بنویسم


بعد از این همه وقت باز بیای و بنویسی خیلی هیجان داره، هیچی وب نویسی نمیشه! اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیس بوک هیچکدوم به اندازه این وب نویسی و این گمنام نوشتن ها به آدم لذت نمیده
حس میکنم ادبیات نوشتاری ام کمی عوض شده و مثل اون روزها شاید نتونم بنویسم، ولی خب شروع میکنم:

به نام مهندسی هستی...
دیگه 4 سال بود که زندگی مشترکمون شروع شده بود با همه خوبی ها و خوشی هاش، واقعا نیازی به وجود بچه حس نمیشد، لااقل از سمت من حس نمیشد، همسرم هم میگفت تا خودت نخوای بچهxad دار شیم منم حرفی ندارم. آخه کوهنوردی های گاه و بی گاهمون سرجاش بود، کار و عشقمون سرجاش بود، کلا همه چی خوب خوب بود...
خلاصه سال 95 با توجه به فاکتورهای زمانی و ... برنامه ریزی کردیم که بچه دار شیم، البته فقط در حد حرف بود، من هنوز دلم نمیخواست، همسرم هم مشخص بود از لحاظ فکری آماده نبود.
اردیبهشت یه ماه خاصه برای ما، سالگرد عقد و عروسی و تولد من و ... همه تو اردیبهشته، برای همین دوست داشتم نی نی امون هم اردیبهشتی بشه، پس برای اقدام مرداد 95 ماه مناسبی بود.


من و همسرم قبل ازدواج در یک مجموعه کار میکردیم و البته کارهامون ربطی به هم نداشت و در دو قسمت کاملاً جدا از هم و البته دور از هم بودیم. در واقع ازدواج ما و اشنایی ما هم مربوط به همین بود. البته الانم همکاریم.

متاسفانه اردیبهشت 95 قسمتی که من توش کار میکردم با سوء مدیریت رئیس مجموعه با بحران مالی مواجه شد و نیروهای قراردادی اش رو تعدیل کرد و با همه بالا پایین پریدن های من و به قول خودشون نیروی خوبشون بودم ولی بخاطر خانم بودنم و البته درگیر شدنم با رئیس مجموعه برای دفاع از حقم، زودتر همه اقدام به تعدیل من کردند.(البته مدتی بود با رئیس مجموعه مشکل پیدا کرده بودم چون فکر میکرد نیروها برده هاش هستند و حق انتخاب ندارند و هر چی گفت باید بقیه بگند چشم قربان!!! به قول معروف خب من اینطور نبودم نه پاچه خوار بودم و نه بله قربان بگوی رئیس..!! و البته رک گویی من هم دردسری شده بود برام، نمیتونستم مشکلات و انتقاداتم رو کادو پیچ کنم و به رئیسم منتقل کنم که شاید بفهمه، برای اینکه به طرف مقابل دردسر تفهیم ندم، رک صحبت میکنم، خب بعضی ها جنبه این اخلاق منو دارند و بعضی هم نه!!!)

Related image
خلاصه اون قضیه برام یه بحران بود،میدونستم افسرده میشم، حس شکست داشتم، چون فکر میکردم نیروی خوب کاری معمولاً همیشه تو اولویته برای نگهداشت ، ولی کاملاً اشتباه فکر میکردم. (در مورد یک مدیر مستبد یک نیروی بله قربان بگوی پاچه خوار همیشه تو اولویته و این برای یک مدیر فاجعه مدیریتیه چون هیچ وقت نمیفهمه چه مشکلاتی سر راهش هست)
اون زمان چند بار به اداره بیمه مراجعه کردم و پیش مشاورش رفتم، اونا هم گفتند هر وقت نامه رسمی دستت دادند بیا اینجا تا قبل نامه شما نیروی آنها محسوب میشی و باید بری سرکار، منم همین کار رو میکردم، رئیس مجموعه هم کمر همت بسته بود هم منو تعدیل کنه هم سندی دست من نده که بتونم باهاش برم شکایت کنم.
بلاخره با یه نامه منو به کارگزینی ارجاع دادند و گفتند نامه رو برو از اونا بگیر. موقع مراجعه به کارگزینی که چون قراردادی بودم در واقع قرارداد با شرکت محسوب میشد و باید به کارگزینی اونا مراجعه میکردم در کمال تعجب بهم گفتند همینجا توی بخش اداری شرکت مشغول به کار بشید چون نیرو نیاز داریم.

خیلی خوشحال شدم، هر کی سفارش منو به اینا کرده بود خدا خیرش بده چون واقعا میدونستم حس شکست برام چقدر عذاب آور بود.
همسرم هم همه چی رو گذاشته بود به عهده خودم، اون بنده خدا هم میدونستم کاملاً میشد بهش تکیه کرد و از پس هزینه ها برمیاد ولی من بخاطر نیاز مالی سرکار نمیرفتم که الان بگم دیگه نمیرم. حتی زمان مجردی ام هم پدرم از لحاظ مالی مشکلی نداشت ولی گاهی در جایگاه یک انسان حس مفید بودن برای هر شخص یه تعریفی داره.


در نهایت با استرس های ایجاد شده برای من و نابسامانی ایجاد شده قید بچه دار شدن اون سال رو زدیم. نمیتونستم وسط اون استرس ها بادار بشم.


کار جدیدم، زیاد تخصصی نبود و واقعا برام سخت بود، چون پرستیژ کارم پایین اومده بود. ولی تحملش میکردم تا اوضاع مساعدتر بشه و بتونم تو یه مجموعه بهتر جا به جا بشم. از قضا بعد 5 ماه اون مجموعه قبلی که توش کار میکردم بحران مالی اش حل نشد و رئیس مجموعه رو برداشتند. از خوبی یا بدی روزگار در اوج ناباوری ایشون شدند رئیس مجموعه جدیدی که من توش کار میکردم. ایشون در همون بدو ورودش بنده رو مجدد تعدیل کرد. خیلی هم دور از ذهن نبود.
این کار رئیس کینه ای ما باعث شد تو کل مجموعه بزرگ اونجا بنده تبدیل بشم به خنده بقیه، اون مدت از اینور و اونور آدم های کنجکاو زنگ میزدند بهم از اوضاع و احوال بپرسند و بهم تسلیت بگند که دوباره اون آقا شده رئیس ما.

خلاصه منم شکه شده بودم ولی باز دل به دل ملت فضول میدادم که والا نمیدونم خدا چه نقشه ای واسه ما کشیده که تو این مجموعه به این بزرگی دست گذاشته روی مهره زندگی من، نشون میده چقدر برای خدا من خاصم که همتون رو ول کرده داره با من شطرنج بازی میکنه.


وقتی فهمیدم رئیسمون عوض شده و رئیس قبلی ام داره میاد تو این قسمت واقعا دیگه چاره ای نداشتم و با همسر مشورت کرده بودم که بهتره قید سرکار موندن رو بزنم.البته چند جایی مکاتبه کردم که بتونم جا به جا بشم.
عجب بحرانی بود سال 95 برام، برنامه ریزی زندگی و ذهنی و همه چی ما رو این رئیس یک تنه بهم زده بود. این وسط من کلاً قید بارداری رو زده بودم، با اون استرس و حرص خوردن های درونم اصلا جای یه کوچولو توش نبود.
خلاصه یادمه آذر بود که بنده برای بار دوم توسط همون آقای رئیس باز تعدیل شدم، اینبار همسرم یه رایزنی هایی برام صورت داده بود با رئیس اشون، البته رئیس اونا چند تا بخش زیر دستشه و یکی از بخش ها در واقع مدیریتی و بالای سر کل مجموعه بزرگ اونجاست و من همیشه ارزو داشتم برم اونجا ولی نمیشد، اونها هم از من شناخت داشتند، در نهایت ظرف یکساعت از تعدیل من توسط رئیس کینه ای مذکور، در مجموعه ای که همیشه آرزوی رفتن توش رو داشتم مشغول به کار شدم. این بخش لذت بخش ترین قسمت اتفاقات پیش اومده بود. کلاً جا به جایی در مجموعه ها خیلی دنگ و فنگ داره و اون روز همه چی آسون و راحت طی شد. البته با جک شدن من در کل مجموعه دیگه ملت کارهام رو هم سریع برای جا به جایی من انجام دادند و زیاد اذیت نشدم یعنی اصلاً اذیت نشدم. در نهایت قسمتی رفتم که همیشه دوست داشتم برم.


همون موقع باید میرفتم دم در اتاق رئیس قبلی و زبون در میاوردم و میگفتم: میگ ... میگ...

Image result for u202bمیگ میگu202c

این سیب روزگار البته همیشه چرخ میخوره و چرخ میخوره و هر بار یه طرفش رو به آدمه، امروز که دارم این خاطره رو مینویسم، اون رئیس کذایی باز از مدیریت مجموعه جدید هم برداشته شد و همه پست و مقامش رو ازش گرفتند و تا بازنشستگی اش اونو اتاق نشین کردند.مجموعه ای که تحت مدیریتش بود در نهایت منحل شد و کل نیروهای دو مجموعه آواره شدند.
البته از این روزگار هیچ چیز بعید نیست و این سیب هنوز داره چرخ میخوره.

Image result for u202bافتادن سیبu202c
بعد از ماجراهای شغلی سال 95 که برام پیش اومد و بیخیال باداری شدم با توجه به شرایط با ثبات کاری ام در مجموعه سومی که دیگه توش مستقر شده بودم و جا افتادم، در مرداد 96 تصمیم به باداری گرفتم و خدا رو شکر الان هم ان شا الله ادیبهشت 97 نی نی امون به دنیا میاد.

ان شالله در قسمت بعدی خاطره آگاهی از باداری و این دوران شیرین رو مینویسم. برای ما و نی نی امون دعا کنید...

Image result for u202bزن باردار کارمندu202c


برچسبها: بارداری, استرس شغلی, آگاهی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت توسط مه نیک|

برچسب: نویسنده: محمد عباسی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 13:57

صفحه بندی