خرید بک لینک

سلام با کلی سرخ و سفید شدن، بعد چند ماه اومدم باز بنویسم

پست قبلی رو با کلی آب و تاب نوشتم که بیام هر هفته آپ کنم. اون خط آخر پست قبلی دیگه روی برگشت برام نذاشته!

خب راستش اولویت های زندگی آدم در بازه های زمانی تغییر میکنند. به قول مدیرمون: «اَهَم و فِلاَهَم» میکنیم.

میدونم کار تمام وقت و خانه داری و شوهرداری و ... بهانه ننوشتن نمیشه! خیلی دوست داشتم خاطراتم رو مینوشتم بخاطر آینده ای که بشه امروز رو واضح و شفاف تر بیاد آورد و سرشار لذت شد.

تو این مدت که ننوشتم متوجه شدم نوشتن به آدم شخصیت متفکر تر و آرام تری رو توی محیط واقعی میده، شاید بخاطر اینکه اینجا خودشو میتونه از تمام آنچه در ذهنش میگذره خالی کنه.

همه چیز خدا رو شکر تا امروز عالی بوده، یه زمانی وقتی کوچیک بودم ، فکر میکردم پدرم بهترین بابای دنیاست وقتی یکی دو سال گذشت دیدم انگار اکثر بچه های توی سن من این حس رو دارند و این که میدیدم هر کس پدر خودش رو بهترین میدونه، دیگه این حس در من ناب نبود. امروز هم فکر میکنم همسرم بهترین همسر دنیاست ولی مطمئنم دور و برم زیاد هستند کسانی که دقیقاً همین فکر رو نسبت به همسرشون دارند.معمولا صفت تفصیلی تنها یک گزینه داره. هر کس به گزینه خودش فکر میکنه.

امروز روز تعطیله و فرصت خوبی بود برای نوشتن.

http://nikmah.persiangig.com/image/images.jpg

توی پست قبل گفتم روش زندگی ما از نظر هزینه مالی روش 15-15 هستش روش شاید ابداعی هم نباشه بلکه یه روش معمول که شاید بعضی هاتون این روش رو دارید استفاده میکنید، این روش ساده به این صورت است که 15 روز اول ماه که حقوق سر برج به حسابه، شما مرفهانه زندگی میکنید و 15 روز دوم ماه که حقوق به ته دیگ میرسه رو میشه صرفه جویانه (فقیرانه)زندگی کرد. قسمت اول هیجان خودش رو داره و قسمت دوم هم انصافاً خالی از هیجان نیست و هنرمندی بیشتری رو طلب میکنه (مدیریت هزینه ها)! هر چند ما اون نصفه دوم ماه رو گاهاً به برکت تلاش همسر گرامی و زحمت هاش، خدا رو شکر یه کم بالای خط فقریم وضع به هنرنمایی نمی رسه!

این روش زندگی ما اقتباس شده از این حکایته:

هنوز بعد از این همه سال چهره “ویلان” را از یاد نمی برم . در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق باز نشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم…. ویلان پتی اف کارمند خانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. روز اول ماه و هنگامی که ویلان از بانک به اداره بر می گشت به راحتی میشد بر آمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می کشید سیگار برگ می کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم . کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سروسامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟! هیچ وقت یادم نمی رود ، همین که سوءال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟! بهت زده شدم . همین طور که به او زل زده بودم،بدون این که حرکت کنم ادامه دادم: همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!ویلان با شنیدن این جمله همان طورکه زل زده بود به من ادامه داد :تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟! گفتم:نه ! گفت تا حالا تاکسی در بست گرفتی؟ گفتم :نه ! گفت تا حالا به یه کنسرت عالی رفتی ؟! گفتم :نه گفت:تاحالا غذای فرانسوی خوردی؟!گفتم نه ! گفت: تا حالا یک هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟! گفتم: نه! گفت : خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟! با درماندگی گفتم:آره… نه … نمیدونم! ویلان همین طور نگاهم می کرد نگاهی تحقیر آمیز و سنگین … حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم … به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد. ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟! جواب دادم: نه! ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

برچسب: نویسنده: محمد عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:32

صفحه بندی